پگاه حوزه
(١)
دولت مدرن و فرايند تضعيف خانواده - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
نگاهى به تحليل رسانهها و بازتابهاى خارجى درباره انتخابات ايران -
٢ ص
(٣)
آژانس بين المللى انرژى اتمى، خاستگاه غربى و عملكرد جانبدارانه - شیرودی مرتضی
٣ ص
(٤)
تهران، قاهره از واگرايى تا همگرايى - شیرودی مرتضی
٤ ص
(٥)
سيرى انتقادى در مبانى انديشههاى دينى بازرگان - خاکی قراملکی محمدرضا
٥ ص
(٦)
عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى - میر مدرس
٦ ص
(٧)
تداوم حضور در نزول و تجلى - پارسانيا حميد
٧ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى - میر مدرس
عاشورا، مؤلفهها و ايستارهاى سياسى
میر مدرس
«قسمت دوم»
ج - بازسازى شخصيت معاويه
معاويه براى بازسازى شخصيت و شناسه تاريخى خود و بزرگ نمايى بنىاميه و تحقير اهلبيتيا همسان سازى خود با على (ع)، به كمك وعاظ السلاطين به جعل حديث در باب فضايل و منزلتخويش پرداخت (١) ، بدانسان كه نه تنها او را از اصحاب رسول خدا (ص) (٢) بل از فقيهان امت معرفى كردند (٣) و وى را لايقترين فردى براى زمامدارى شناساندند (٤) كه پيامبر اسلام نيز حكومت وى را بشارت داده است. از اين رو، از زبان رسول خدا نقل كردند كه به معاويه فرمود: اى معاويه! اگر امرى به تو واگذار شد، پس تقواى الهى داشتهباش و با عدالت رفتار كن!
معاويه مىگويد: از اين سخن همچنان در انديشه بودم كه حتما رياستى به من مىرسد. (٥)
همچنين از قول پيامبر نقل كردند كه درباره معاويه فرمود: «اللهم اجعلههاديا مهديا» (٦) . بعدها نيز نويسندگان غير متعهدى چون ابوبكر بن عربى به تقديس معاويه و وليد و مروان پرداختند و حتى مخالفان آنها را فاسق خواندند. وى مىگويد: «و اما معاويه، پس عمر او را ولايتبخشيد و شامات را در اختيارش قرار داد و عثمان آن را پذيرفت. بلكه ابوبكر اين ولايت را به معاويه بخشيد، زيرا برادرش يزيد را ولايت داد و يزيد، معاويه را جانشين خويش قرار داد، پس عمر آن را امضا كرد و ولايتش را پذيرفت و پس از او، عثمان به آن اعتراف كرد. پس اين سلسله امضاها را بنگريد و بدانيد كه چقدر معاويه اعتبار دارد و بعد از معاويه چنين اعتبارى در دنيا، براى كسى ثابت نشده است.» (٧)
در مورد وليد و مروان نيز مىگويد: «و اما در مورد ولايت دادن به وليد بن عقبه، پس چون مردم داراى سوءنيتبودند، قبل از حسنات به سوى سيئات روى آوردند و پنداشتند كه عثمان از سر خويشاوندى وى را به ولايت كوفه برگزيده است و اما اين كه برخى مروان و وليد را فاسق مىدانند، دليل فسق خودشان است! مروان مردى است عادل، دادگر و در نظر صحابه و تابعين و فقهاى مسلمين، از بزرگان امت است.» (٨)
گفتنى است وليد بن عقبه همان كسى است كه آيه «ان جاء كم فاسق بنبا فتبينوا» (٩) درباره او نازل شده و خداوند او را معصيت كار و فاسق معرفى كردهاست! (١٠)
با دفاع غير موجه پيش گفته امثال ابوبكر بن عربى نبايد تعجب كرد كه چگونه فردى چون ابن تيميه به خود اجازه مىدهد به دفاع از عنصر پليدى مانند يزيد بن معاويه پرداخته، بنويسد: «يزيد از جوانان مسلمان بود و هرگز كافر يا زنديق نبود. پس از پدرش، ولايت امت را به دست گرفت كه برخى از مسلمين از او ناراضى و برخى راضى بودند. او داراى شجاعت و سخاوت بود و هرگز تبهكار و فاسد نبود - چنانكه دشمنانش گفتهاند - و او هيچ وقت دستور قتل حسين را نداد و از قتلش اظهار خرسندى ننمود ولى دستور داده بود كه حسين را از خلافت دور كنند، هر چند به قتلش بينجامد!» (١١)
در حالى كه حسن بصرى مىگويد: «چهار خصلت در معاويه بود كه هر يك از آنها به تنهايى گناه بزرگى است:
١ - با زور شمشير بر امت مسلط شدن، بدون آن كه با كسى مشورت كند، در حالى كه اصحاب با فضيلت در ميان مردم وجود داشتند;
٢ - خلافتبخشيدن به فرزند شرابخوار و مستخود يزيد; همو كه لباس ابريشم مىپوشيد و با آلات موسيقى سروكار داشت;
٣ - ادعاى برادرى با زياد برخلاف دستور رسول خدا، زيرا زياد از راه نامشروع متولد شده بود;
٤ - به قتل رساندن حجربن عدى و اصحابش. واى بر او از حجر، واى بر او از حجر و اصحاب حجر». (١٢)
در راستاى همين تبليغات بود كه پس از معاويه نيز، يزيد را امام مسلمانان خواندند و حسين را آشوبگرى كه قصد بر هم زدن امنيت و اتحاد اسلامى را در سر دارد و لذا حديث جعلى اى را دستاويز قرار داده، از قول رسول خدا، گفتند:
آن كس كه در انديشه ايجاد تفرقه در ميان امت واحده اسلامى برآيد، با شمشير سركوبش كنيد، هر كس كه مىخواهد باشد. (١٣)
شگفتا! شورش معاويه برضد حكومت اسلامى على (ع)، مصداق اين حديث دانسته نمىشود ولى قيام اسلامى فرزند پيامبر خدا، عليه حكومت ظالمانه يزيد، با تمسك به چنين حديثى محكوم شمرده و شايسته مجازات مىشود!
در تعقيب هدف پيش گفته، ماموران مسلح حاكم حجاز به سيدالشهدا گفتند: «اى حسين! آيا از خدا پروا نمىكنى كه از جماعت مسلمانان جدا مىشوى و در ميان امت، تفرقه مىاندازى؟» (١٤)
طرفه آن كه معاويه نيز - در زمان درخواستبيعتبراى يزيد و استنكاف امام حسين، به آن حضرت نوشت: «اتق الله! و لا تردن هذه الامة فى فتنة; از خدا پروا كن و اين امت را در فتنه وارد مكن». (١٥)
حاكم مدينه در امان نامهاى كه براى امام حسين (ع) فرستاد، نيز به نوعى همين سخن را تكرار كرد: «شنيدهام عازم عراق هستى، از خدا مىخواهم از تفرقه افكنى بپرهيزى! چه من بيم دارم در اين راه كشته شوى! من عبدالله بن جعفر و يحيى بن سعيد را نزد تو مىفرستم تا به تو بگويند تو در امان من هستى و از صله و نيكويى و مساعدت من بهرهمند خواهى بود!»
امام در پاسخ وى نوشت: «كسى كه مردم را به طاعتخدا و رسول بخواند و نيكوكارى را پيشه گيرد و تسليم دستورهاى الهى باشد، هرگز تفرقه افكن نيست و مخالفتخدا و پيغمبر را نكرده است! و من مردم را به سوى ايمان و نيكى وصله ارحام فرا خواندهام. بهترين امان، امان خداست. كسى كه در دنيا از خدا نترسد در روز رستاخيز از او در امان نخواهد بود. از خدا مىخواهم در دنيا از او بترسم تا در آخرت از امن او بهرهمند شوم. اگر انگيزه تو در نگارش اين نامه، صله و نيكويى درباره من است، خدا در دنيا و آخرت به تو جزاى خير دهد». (١٦)
عبيدالله بن زياد، حاكم عراق، نيز به مسلم بن عقيل گفت: «اى پسر عقيل! تو آمدى و در ميان مردمى كه متحد بودند، تفرقهانداختى و وحدت آنها را برهم زدى و برخى را به جان پارهاى ديگر انداختى.» (١٧)
عمروبن حجاج هم در توجيه جنايتخود در كربلا، گفت: «ما طاعت امام [يزيد] را كنار نگذاشته و از جماعت كنارهگيرى نكرديم». همو هنگامى كه سپاه كوفه را به جنگ تشويق مىكرد، گفت: «اى كوفيان! فرمانبردارى كنيد و يكپارچگى خود را حفظ نماييد و در كشتن كسى كه از دين خارج شده و بر امام شوريدهاست، ترديد به خود راه ندهيد.» (١٨)
باز خورد تهاجم و تبليغات پيش گفته به گونهاى بود كه قاضى ابوبكر بن عربى مالكى بىپروا مىگويد: «همانا حسين به حكم شريعت جدش كشته شد» (١٩) و مرادش اين است كه چون حسين بن على بر اولىالامر - يزيد به پندار ايشان - خروج كرده، به فرمان شريعتبايد كشته مىشد زيرا شارع مقدس به قتل با «اهل بغى» ، حكم رانده است!
ولى ابن خلدون - با اين كه خود درك درستى از فلسفه قيام حسينى ندارد، در رد ادعاى وى مىنويسد: «اين سخن، نادرست است و خاستگاه آن، غفلت از شرايط بغى است زيرا در بغى شرط شده، كه خروج بر امام عادل صورت گرفته باشد و چه كسى عادلتر از حسين بوده در زمان خودش، در امامت و عدالت در جنگ با اهل آرا.» (٢٠)
بدين سان قيام عدالتخواهانه پسر پيامبر (ص) كه با انگيزه امر به معروف و نهى از منكر و براى اصلاح جامعه اسلامى و به درخواستسران و مردم كوفه - كه تشنه عدالت علوى بودند - آغاز شد، آشوبگرى بر ضد حكومت اسلامى يزيد تبليغ گشت و يزيد بن معاويه، اين جرثومه فساد و تباهى، عنصرى داراى فضايل انسانى، هوشمند و ستوده خصال تبليغ گرديد. (٢١)
٥ - تحريف فلسفه سياسى اسلام (امامت)
متكلمان شيعى در تعريف امامت گفتهاند: «امامت، رهبرى بر همگان، در امور دين و دنيا به عنوان جانشينى پيامبر اسلام است.» (٢٢)
امامت عهد و پيمانى خدايى است، براى انسانهايى مشخص، بدانسان كه هيچ امامى سرخود نمىتواند امام پس از خويش را تعيين نمايد. (٢٣)
از اين رو امام حسين (ع) ضمن نامهاى كه توسط مسلم بن عقيل براى مردم كوفه فرستاد، فرمود:
به جان خودم سوگند، امام مسلمانان تنها كسى است كه بر طبق قرآن عمل كند و عدالت را بر پا دارد و تسليم دين حق باشد و وجود خويش را وقف فرمان خدا كند. (٢٤)
بنابر آن چه گفته آمد اگر امام، عامل به كتاب، قائم به قسط، يگانه داوران، بىهمتاى زمان، معصوم از گناه، مفسر قرآن و قرآن مفسر اوست، پس چگونه ممكن بود، مردم غير از على و فرزندانش را به امامتبپذيرند؟ از اين رو حزب تيم و عدى به رهبرى ابوبكر و عمر و سعدبن ابى وقاص، در سقيفه بنى ساعده، با برنامهريزى سازمان يافته، در مقابل نص پيامبر به اجتهاد پرداخته، «امامت» را تحريف و به جاى آن «خلافت» را نشاندند تا به خلافت ابوبكر و زمامداران بعدى مشروعيتببخشند. اما معاويه كه با دشوارى بيشترى روبهرو بود و جهان اسلام، وى را در حد خلافت هم به رسميت نمىشناخت، «خلافت» را به «سلطنت» تبديل كرد تا زمينه روى كار آمدن جرثومهاى پليد چون يزيد را فراهم آورد.
به گفته سعيد بن مسيب، معاويه اولين كسى بود كه خلافت را به «ملوكيت» تبديل كرد. (٢٥) مورخان نيز معاويه را اولين پادشاه در بلاد اسلامى شمردهاند (٢٦) حتى در دوران خلافت عمر كه معاويه، از قدرت چندانى برخوردار نبود و به شدت از عمر بيمناك بود، اما رفتارش به گونهاى بود كه عمر او را «كسرى» مىخواند. (٢٧)
زندگانى اشرافى و رفتار شاهانه معاويه باعثشد كه سعد بن مالك، وى را ملك خطاب كند; در حالى كه پيش از آن، هنگامى كه بر خليفه وارد مىشدند; مثلا مىگفتند: «السلام عليك يا اميرالمؤمنين» ولى سعد بن مالك به معاويه مىگفت: «السلام عليك ايها الملك». (٢٨)
از نشانههاى ملوكيت معاويه، نشستن بر تختسلطنت و نشاندن ديگران در پايين آن، بر افراشتن ساختمانهاى بلند و بيگارى گرفتن مردم در ساختن آنها و گزينش بهترين مالهاى مردم و اختصاص دادن آنها به خود، بود. (٢٩)
معاويه خود بىپروا و با صراحت مىگفت كه خلافت را نه با محبت و دوستى مردم و نه با رضايت آنها از حكومت او، بل با شمشير به دست آوردهاست. (٣٠)
بعدها اين روش; يعنى «الحكم لمن غلب; حكومت از آن كسى است كه بر ديگران پيروز شود» ، به عنوان يك قاعده فقه سياسى اهلسنت، نظريهپردازى شده، رسميتيافت.
احمد بن حنبل مىگويد: (در روايت عبدوس بن مالك آمدهاست) اگر كسى به نيروى شمشير بر مردم پيروز گردد و به خلافت دستيابد و اميرالمؤمنين ناميده شود، بر هر كسى كه ايمان به خدا و روز بازپسين دارد، حرام است كه وى را امام نداند، چه نيكوكار باشد و چه بدكار.
در روايت ابى الحرث هم آمده است كه اگر كسى براى دستيابى به قدرت، بر امام شوريد و گروهى از مردم، جانب وى و گروهى ديگر جانب امام را گرفتند، نماز جمعه را آن كس خواهد خواند كه غالب شود و دليل آوردهاست كه پسر عمر با اهل مدينه در واقعه حره نماز گذارد و گفت: ما با آنيم كه غلبه كرده است. (٣١)
ابن قدامه از عالمان بزرگ حنبلى مىگويد:
اگر كسى بر امام وقتبشورد و وى را مقهور و مردم را به نيروى شمشير مغلوب كند تا اين كه به اطاعت وى اقرار و اذعان نمايد، به امامت مىرسد و خروج بر او و جنگ با او حرام مىگردد، همان گونه كه عبدالملك بن مروان بر ابن زبير شوريد و او را كشت و بر سرزمينها دستيافت و مردم را رام كرد، به طورى كه خواسته يا ناخواسته باوى بيعت كردند. در نتيجه امام شد و خروج بر ضد او حرام گشت. (٣٢)
نووى از بزرگان شافعى نيز مىگويد: «قول صحيحتر اين است كه اگر شخص فاسق و جاهل بر مردم استيلا يابد، امام مىشود». (٣٣)
مانند اين سخنان، در كتابهاى ديگر اهل سنت نيز آمدهاست.
به هر روى معاويه كه با زور و تزوير حكومت را به چنگ آورده بود، در انديشه موروثى كردن سلطنت و جانشينى فرزند فاسدش يزيد برآمد. مغيرة بن شعبه كه شنيده بود معاويه مىخواهد او را از حكومت كوفه بردارد و سعيد بن عاص را به جاى او بگمارد، براى حفظ موقعيتخود، گروهى از هواداران بنىاميه را طلبيد و مال فراوانى به آنان داد و ايشان را به سركردگى پسر خود موسى بن مغيره، نزد معاويه فرستاد تا از او بخواهند يزيد را به وليعهدى برگزيند. چون به شام رسيدند، معاويه گفت: در اين كار شتاب مكنيد. آن گاه از پسر مغيره پرسيد:
پدرت دين اين مردم را به چند خريده؟
هر يكى سى هزار درهم!
ارزان خريده است. (٣٤)
معاويه هفتسال براى تحقق اين توطئه زمينهسازى كرد تا اين كه در سال پنجاه و هفتم هجرى به شهرهاى بزرگ، نامه نوشت و از آنان خواست تا نماينده خود را براى مشورت درباره زمامدارى يزيد به دمشق بفرستند، سخنان اين نمايندگان، نشان مىدهد كه اجتماع مسلمانان در آن سال تا چه درجه از اصول مسلمانى دور شده بود، يا لااقل نشانه اين است كه اين نمايندگان چگونه دين خود را براى رونق دنياى ديگران فروخته بودند.
يزيد بن مقنع برخاست و اشاره به معاويه كرد و گفت: اميرالمؤمنين اين است و اگر او بميرد اين است! و اشارت به يزيد كرد، و هر كه نپذيرد اين است! و اشارت به شمشير كرد.
معاويه گفت: بنشين كه تو بزرگ خطيبانى. (٣٥)
معاويه خود نيز با مسافرت به شهرهاى مختلف در صدد توجيه جانشينى يزيد برآمد. از اين رو خطاب به مردم مدينه گفت: اى مردم! مىدانيد كه رسول خدا جانشينى معين نكرد، اما ابوبكر، عمر را به جانشينى خود تعيين كرد، عمر نيز چون او رفتار نكرد بل كار را به يك شوراى شش نفرى سپرد. بنابراين نه ابوبكر چون پيامبر رفتار كرد و نه عمر، چون ابوبكر، به همين دليل من نيز مىتوانم به صلاحديد خود رفتار كنم، از اين رو مصلحت دانستم كه براى يزيد از مردم بيعتبگيرم. (٣٦)
بدين سان فضايى به وجود آورد تا عنصر جنايتكارى چون يزيد نيز نه تنها بتواند براريكه قدرت اسلام و جانشينى پيامبر، دستيازد و به نام دين، حكم براند و امام مسلمانان خوانده شود، بل شايستهترين فرد براى زمامدارى مسلمانان و فرزند رسول خدا را به بهانه خروج بر امام مسلمين! به دلخراشترين وضع، به شهادت برساند!
٦ - بىخبرى و نداشتن تحليل سياسى
به گواهى تاريخ، حاكميت جباران بدون بهره جستن از اهرم ناآگاهى و بىخبرى عامه، امكانپذير نبوده است و اگر هم كسانى بودهاند كه از دانش و آگاهى، اندوختهاى داشتهاند، لكن به علت فقدان بينش سياسى و ارزيابى از فرآيند امور، در بحرانهاى ويرانگر غرق و نااهلان برآنان چيره گشتهاند.
در اين جا با تاريخ كهن جهان و حتى ايران باستان و در اين كه بر انسان در اين دوران غمبار چه رفته است كار ندارم اما درباره تاريخ اسلام بايسته است اين حقيقتشرنگ آلود به درستى درك شود. مورخان آن چه براسلام و مسلمانان در طى چهارده قرن رفته است، به ثبت رسانده و هرگز از ياد نبردهاند ولى حوادث و بحرانهايى نيز رخ نموده كه به دشوارى مىتوان به حكايت و روايت آورد و البته در تحليل و تفسير اين همه رويداد، جاى تامل بسيار است; اگر چه پارهاى از تاريخ نويسان نيز كوشيدهاند تا جهات قضايا را باز گويند وبه تحليل وقايع بنشينند، اما مىتوان ادعا كرد كه در هماره اين تاريخ پرفراز و فرود و برخوردار از عظمت و انحطاط، هرگاه مسلمانان دچار آشوبهاى گمراه كننده شده و از اتخاذ موضع عاجز گشته و سرنوشتخويش را به دستبازيگران سياسى سپرده، يا به نيكتر سخن، سياستبازان حرفهاى زمام امورشان را به دست گرفتهاند، عامل اساسى، فقدان بينش سياسى يا به عبارت بهتر، عدم توانايى تحليل و ارزيابى رويدادهاى سياسى بودهاست والا مسلمانان هيچ گاه پيوند خود را با آيين نگسستهاند.
اين واقعيت را - كه هميشه ناتوانى ناشى از فقدان قدرت تحليل حوادث سياسى براى مسلمانان مشكل آفرين بوده است - مىتوان در جريانهايى چون «نبرد احد» و سرپيچى گروهى از رزم آوران از فرمان پيامبر عظيمالشان اسلام (ص) و در ماجراى «پيكار تبوك» و امثال آن مشاهده نمود و روند شگفتانگيز آن را در «سقيفه» به نظاره نشست.
جاى تعجب نخواهد بود اگر از حافظه تاريخ مدد جوييم كه چهسان در روز رحلت رهبر عالم بشريت، ماجراى اندوهبار سقيفه شكل گرفت و با وجود آن همه تاكيد و اصرار پيامبر، شعار «منا امير و منكم امير» (٣٧) را سر دادند و در فرجام آن آغاز ناميمون، ملاك امامت و رهبرى، كهولت در سن اعلام شد و براسلام رفت، آن چه رفت ومع الوصف عامه مردم همچنان به رسول خدا (ص) ايمان داشتند، اما از درك سياستهاى نيرنگ بازان عاجز بودند!
بنيان اين ديوار كج را بازيگران قدرت طلب پىافكندند، اما مصالحش را جهل و بىخبرى مسلمانان تشكيل داد! ماجراى حكميت ابو موسى اشعرى و عمرو بن عاص و شورش «مارقين» (خوارج) بر على (ع) ادامه همان ديوار كژ بود، عايشه بر جمل جهل و نادانى مردم سوار شد تا توانست در كنار قدرتطلبانى چون طلحه و زبير، حزب «ناكثين» را عليه تنديس عدالتبشوراند. از اين رو بايد سخن مورخ بزرگى چون طبرى را مطابق واقع دانست، كه مىنويسد: «در جنگ جمل، مردانى از قبيله ازد [از سر تبرك] پشكل شتر عايشه را از زمين برمىگرفتند و در دستانشان خرد مىكردند و مىبوييدند و مىگفتند: سرگين شتر مادرمان است كه بوى مشك مىدهد.» (٣٨)
اينان جزو همان نادان مردمى بودند كه از عبدالله بن عمر، از حكم شرعى خون پشه سؤال مىكردند، اما ريختن خون ريحانه پيامبر را مباح مىشمردند. (٣٩)
با چنين مردمى بود كه معاويه امام على (ع) را تهديد نمود كه با سپاهى صد هزار نفرى كه شتر نر از ماده را تميز نمىدهند به جنگ تو خواهم آمد. (٤٠)
معاويه و عمرو بن عاص، اگر چه با درهم و دينار و تزوير، جبهه «قاسطين» را سامان دادند، اما بر مركب جهل مسلمانان راندند. اگر مردم از قدرت تحليل پديدههاى سياسى برخوردار بودند، در جنگ صفين، فريب معاويه و پسر عاص را نمىخوردند و از آن اندوه ناكتر، حكميت دير ياب و اندك فهمى چون ابوموسى اشعرى را بر امام معصوم و هوشمند خود تحميل نمىكردند; در حالى كه طبق آموزههاى قرآنى بايد با معاويه مىجنگيدند و او را به تسليم در برابر حكم خدا وادار مىكردند:
و هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ بپردازند، آنها را آشتى دهيد و اگر يكى از آن دو بر ديگرى تجاوز كند با گروه متجاوز پيكار كنيد تا به فرمان خدا باز گردد. (٤١)
و به شهادت تاريخ، معاويه بر امام حق، شوريده بود و جزو باغيان به شمار مىرفت.
آرى، شگفت آور نخواهد بود اگر در تاريخ بخوانيم كه پس از صلح تحميلى امام حسن (ع) با معاويه، آن امام را خوار كننده مؤمنان خواندند و به جاى ملامتخود، در عدم همراهى با رهبر معصوم، به سرزنش امام مظلوم خويش پرداختند. (٤٢)
ماجراى غمبار شهادت قهرمان قيام شورانگيز طف نيز از اين قاعده بركنار نيست، زيرا بسيارى از كسانى كه در كشتن امام حسين شركت جستند، او را به درستى مىشناختند و حتى با او نماز گزاردند (٤٣) ! ولى با تبليغات امويان، يزيد باغى، امام (خليفه) و امام شهيد، باغى خوانده شد (٤٤) و در روز عاشورا عمربن سعد، سپاهيانش را «خليل الله» خوانده، از آنان مىخواهد كه به پاخيزند و دشمن خليفه پيامبر خدا (يزيد بن معاويه!) را سركوب كنند (٤٥) و از اين جهت چه بسا براى تقرب به خدا و خشنودى پيامبرش، فرزند دلبند و محبوب رسول خدا و سيد جوانان بهشت را به خاك و خون كشيدند!
نبايد فراموش كرد كه همان عناصر بىوفايى كه دراهم و دنانير فرزند هند را در جيب داشتند و سر از شرم به زير، نيز از درك حادثه و عظمت آن عاجز و غافل بودند و اگر توان دريافتحق را مىداشتند، بىگمان در صف مخالفان، به نام دين، تيغ بر تنديس شريعت نمىكشيدند!
اين حقيقت را عبدالله بن مطيع به درستى درك كرده بود، از اين رو به امام حسين گفت: «سوگند به خدا! اگر كشته شوى، ما را پس از تو به بردگى خواهند كشيد.» (٤٦)
٧ - ترويج و تبليغ جبرگرايى
بنابه گفته ابى هلال عسكرى، معاوية بن ابى سفيان مبتكر جبر بود. (٤٧) ابن ابى الحديد نيز مىگويد: معاويه آشكارا به جبر و ارجاء (پيروى از مرجئه) تظاهر مىكرد. (٤٨)
از اين رو درباره بيعتبا يزد اظهار داشت: «همانا خلافتيزيد از مقدرات الهى است و مردم را در تقديرات الهى، اختيارى نيست.» (٤٩)
كعب الاحبار يهودى مسلمان نما نيز مىگفت: «حكومت هرگز به بنىهاشم نخواهد رسيد.» عبدالله بن عمر هم كه در اين جهت قرار گرفته بود، اظهار مىكرد: «فاذا رايت الهاشمى قد ملك فقد ذهب الزمان (٥٠) ; آن گاه كه ببينى فردى از هاشميان به حكومت دستيابد، دنيا به پايان خواهد رسيد.» (٥١)
بدين ترتيب حكومتيزيد بن معاويه را از مقدرات الهى تبليغ كردند و مكتب جبر را به عنوان پشتوانه مذهبى آن به سميتشناختند.
براساس جبرگرايى، انسانها در كارهايى كه انجام مىدهند، فاقد اختيارند، اين خداست كه ملك را به كسى كه بخواهد مىدهد و از كسى كه بخواهد مىگيرد، يكى را ذليل و ديگرى را عزيز مىشمارد و آن كه بر قدرت مسلط شده، حق است و خواستخدا و آن كه مرؤوس و مظلوم است، محكوم است و خواستخدا چنين بوده، نه ظالم در ظلمش مقصر است و مختار و نه عدالت عادل از روى اختيار است، آنچه خداوند مقدر نموده و از كانال قضا و قدر گذشته، حتمى است و انسانها بهناچار فرمانبرند!
متاسفانه اين بنيان كژ، ديوارهاى كجترى برآن بنا شد و همچنان اين خط انحرافى براكثر جوامع اسلامى سنى مذهب حاكم است و اين همان مبنايى است كه ابوالحسن اشعرى، مبانى اعتقادى خويش را بر آن بنا گذاشته است. اين تفكر انحرافى، دستاويزى قرار گرفت تا زمينه جنايت هولناك يزيد را فراهم آورد و آنگاه توجيه كند، از اين رو عمر بن سعد درباره شهادت امام حسين (ع) گفت: «اين كار از جانب خداوند مقدر شده بود.» عبيدالله بن زياد نيز در تعقيب همان هدف، و در ضمن براى تحقير اهلبيت پيامبر (ص) خطاب به حضرت زينب (س) گفت: «حمد خداى را كه شما را رسوا كرد و كشت و سخنگويانتان را تكذيب كرد».
زينب (س) فرمود: «حمد شايسته خدايى است كه به واسطه پيامبرش به ما كرامت داد و از گناه و آلودگى ما را پيراسته ساخت. خداوند، تنها فاسق و فاجر را رسوا مىسازد و او غير ماست» (يعنى خدا شما را رسوا ساخت). (٥٢)
در همان مجلس، آن گاه كه ابن زياد، از نام امام على بن الحسين (ع) مىپرسد و آن حضرت مىفرمايد: من على بن الحسين هستم .
ابن زياد مىگويد: «آيا خداوند على بن الحسين را نكشت؟!»
امام پاسخ مىدهد: «برادرى داشتم به نام على كه سپاهيان شما او را كشتند!»
ابن زياد گفت: بلكه خدا او را كشت!
و امام فرمود: خداوند [توسط ماموران مخصوصش] هنگام موت [و ايجاد سبب مرگ] انسانها را مىميراند. (٥٣)
امام زينالعابدين (ع) بدين وسيله درصدد خنثى ساختن تبليغات امويان برمىآيد; بدين صورت كه اولا: مسؤوليت آنها را در جنايتسرزمين طف خاطر نشان مىسازد، ثانيا: تفكر انحرافى جبرگرايى را مردود مىشمارد و عقيده درست اسلامى را كه توسط ائمه معصومين - عليهم السلام - تبيين شده گوشزد نمود. آن عقيده اين است: «لاجبر و لاتفويض و لكن امر بين امرين». (٥٤) يعنى قضا و قدر الهى در تضاد با اختيار انسان نيست و انسانها به اراده الهى، داراى اختيار، آفريده شدهاند تا راه هدايتيا شقاوت را برگزينند و اگر چنين نبود و انسانها فاقد اختيار بودند كه پاداش و مجازات، بىمعنا بود; بلى خداوند پس از آفرينش جهان، اختياراتش را به بندگانش تفويض نكرده است و لذا در معصيتى كه گناهكاران مرتكب مىشوند هم قدرتش را خدا داده است; همانطور كه قدرت انجام كارهاى نيك را به نيكوكاران دادهاست ولى در اين كه حر شوند يا يزيد، مختارند!
بارى، بنى اميه، نه تنها امام حسين و فرزندان و يارانش را به شهادت رساندند، و خاندان رسالت را به اسارت بردند و بزرگترين جنايت تاريخ را به وجود آوردند، بل اصول اعتقادى اسلام را دستخوش تدليس و تحريف قرار داده، پوستين وارونه بر تن اسلام پوشاندند و هولناكترين ضربت را به پيكر اسلام وارد ساختند. سيدمحمد رشيد رضا، مؤلف تفسير المنار مىگويد: يكى از دانشمندان بزرگ آلمان به عدهاى از مسلمانان گفت: «شايسته است ما مجسمه معاوية بن ابى سفيان را از طلا بريزيم و در برلن (پايتخت آلمان) نصب كنيم!
گفتند: براى چه؟!
گفت: زيرا معاويه بود كه رژيم دموكراتيك حكومت اسلامى را به حكومت استبدادى مبدل كرد و اگر او، اين ضربه را به اسلام نزده بود، اسلام همه جهان را مىگرفت و اكنون ما آلمانىها و ساير كشورهاى اروپايى، عرب و مسلمان بوديم». (٥٥)
با اين اوصاف و ايستار، هفت مؤلفه پيش گفته (١ - بحران هويت و تغيير نسل، ٢ - قدرتپرستى و گروهگرايى، ٣ - تجديد حيات سرمايهدارى و اشرافىگرى، ٤ - تبليغات اغواگر و تهاجم فرهنگى امويان، ٥ - تحريف فلسفه سياسى اسلام، ٦ - بىخبرى و نداشتن تحليل سياسى، ٧ - ترويج و تبليغ جبرگرايى) فضايى را فراهم آوردند و بسترى را گستردند تا حسين بن على (ع) ; اين «باب نجات امت» (٥٦) ، «زينت آسمان و زمين» (٥٧) و «محبوبترين اهل زمين، نزد اهل آسمان» (٥٨) به شهادت برسد.پىنوشتها:
١) رك: ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٨، ص ١٢٥ - ١٣٢.
٢) رك: صحيح بخارى، ج ٣، ص ١٣٧٣، ح ٣٥٥٤، كتاب فضائل الصحابه، باب ذكر معاويه.
٣) همان، ص ١٣٧٣ - ١٣٧٤، ح ٣٥٥٥; ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٤٣٣.
٤) الاصابة، ج ٣، ص ٤٣٤.
٥) همان، ص ٤٣٣; سيوطى، تاريخ الخلفا، ص ١٩٥.
٦) تاريخ الخلفا، ص ١٩٤; ابن اثير، كامل، ج ٨، ص ١٢٩.
٧) العواصم من القواصم، ص ٨٠ - ٨١.
٨) همان، ص ٨٥، ٨٨ - ٨٩.
٩) اگر شخص فاسقى خبرى براى شما بياورد، درباره آن تحقيق كنند... [حجرات (٤٩) آيه ٦ ].
١٠) رك: ابن اثير، اسدالغابه، ج ٥، ص ٤٦٨، ش ٥٤٦٨.
١١) صالح الوردانى، شمشير و سياست، ص ٢٣٠.
١٢) ابن اثير، كامل، ج ٣، ص ٨٢، ابن كثير، البداية و النهاية، ج ٨، ص ١٣٩.
١٣) ابن عربى، العواصم من القواصم، ص ٢٣٢.
١٤) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٨٥.
١٥) دينورى، الامامة و السياسة، ج ١، ص ٢٠١.
١٦) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٨٨ - ٣٨٩; ابن عساكر، تهذيب تاريخ دمشق الكبير، ج ٤، ص ٣٣٣.
١٧) رك: مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ٦٢; مقتل خوارزمى، ج ١، ص ٢١١; ابن اثير، كامل، ج ٣، ص ١٤٥.
١٨) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٣٥.
١٩) العواصم من القواصم، ، ص ٢٣٢; ابن خلدون، مقدمه، ص ١٨٩.
٢٠) مقدمههمان.
٢١) رك: مقتل خوارزمى، ج ١، ص ٢٤٢.
٢٢) حلى، باب حادى عشر، ص ٦٩.
٢٣) ر ك: اصول كافى (با ترجمه)، ج٢، ص ٢٥ - ٢٧.
٢٤) رك: مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ٣٩; تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٥٣; ابن اثير، كامل، ج ٣، ص ١٣٣; مقتل خوارزمى، ج ١، ص١٩٥ - ١٩٦.
٢٥) تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤٢ - ١٤٣.
٢٦) رك: سيوطى، تاريخ الخلفا، ص ١٩٩; فيليپ حتى، تاريخ عرب، ج ١، ص ٢٥٦ - ٢٥٧.
٢٧) ابن حجر، الاصابه، ج ٣، ص ٤٣٤; قرشى، حياة الامام الحسن على بن (ع)، ج ١، ص ٢٦٨; سيوطى، تاريخ الخلفا، ص ١٩٥.
٢٨) تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٢٤; ابن اثير گوينده اين سخن را سعد بن ابى وقاص ذكر كرده است. (رك: كامل، ج ٣، ص٩)
٢٩) رك: تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٤٢.
٣٠) رك: ابن عبدربه، العقد الفريد، ج ٤، ص ١٧١.
٣١) فراء، الاحكام السلطانيه، ج ١، ص ٢٣.
٣٢) المغنى و الشرح الكبير، ج ١٠، ص ٤٩.
٣٣) دراسات فى ولاية الفقيه و فقه الدولة الاسلامية، ج ١، ص ٢٦٩.
٣٤) رك: ابن اثير، كامل، ج ٣، ص ٩٨.
٣٥) اميرالمؤمنين هذا - و اشار الى معاويه - فان هلك فهذا - و اشار الى يزيد - فمن ابى فهذا - و اشار الى سيفه!
(رك: ابن عبدربه، العقد الفريد، ج ٥، ص ١١٩; مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ٣٧).
٣٦) دينورى، الامامة و السياسة، ج ١، ص ٢١١ - ٢١٢.
٣٧) ابن خلدون، مقدمه، ص ١٦٩; ابن عربى، العواصم من القواصم، ص ٤٣.
٣٨) و اذا رجال من الازد ياخذون بعر الجمل فيفتونه و يشمونه و يقولون: بعر جمل امناريحه ريح المسك.» (تاريخ طبرى، ج٤، ص ٥٢٣).
٣٩) رك: احمد بن حنبل، مسند، ج ٢، ص ٩٣.
٤٠) و ابلغ عليا اتى اقاتله بمائة الف ما فيهم من يفرق بين الناقة و الجمل» (مروج الذهب، ج ٣، ص ٤١).
٤١) حجرات (٤٩) آيه ٩.
٤٢) ر ك: ابو حنيفه دينورى، اخبار الطوال، ص ٢٢٠ - ٢٢١; قرشى، حياة الامام الحسن بن على (ع)، ج ٢، ص ٢٧٣ - ٢٨٢; ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص ١٨١.
٤٣) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤٠٢; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٧٠; ابن اثير، كامل، ج ٣، ص ١٨٥.
٤٤) ر ك: كامل، ج ٣، ص ١٧٤.
٤٥) ر ك: تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٤١٦; مفيد، ارشاد، ج٢ ، ص ٨٩.
٤٦) تاريخ طبرى، ج ٥، ص ٣٥١; انساب الاشراف، ج ٣، ص ١٥٦.
٤٧) گفتنى است عثمان نيز با تمسك به همين ايده (جبرگرايى)، ادعا مىكرد كه خلافت، لباسى است كه خدا بر او پوشانده و لباسى را كه خدا بر وى پوشانده، از تن بيرون نمىآورد، (ر ك: تاريخ طبرى، ج ٤، ص ٣٧١ - ٣٧٢; طبقات الكبرى، ج ٣، ص ٦٦) بنابراين اگر هم پيش از معاويه كسان ديگرى، ايده جبرگرايى را توليد كرده يا انتشار دادهاند، معاويه آن را دستاويزى براى مشروعيتبخشيدن به سلطنتيزيد قرار داد.
٤٨) شرح نهجالبلاغه، ج ١، ص ٣٤٠.
٤٩) ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج ١، ص ١٥٨.
٥٠) ابن عساكر، تهذيب تاريخ دمشق الكبير، ج ٤، ص ٣٣٢.
٥١) ناگفته نماند بعدها بنىعباس و علويين - كه هر دو گروه از بنىهاشم بودند - به حكومت رسيدند و دنيا هم به پايان نرسيد!
٥٢) مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ١١٥; ابن طاووس، لهوف، ص ٧٠.
٥٣) مفيد، ارشاد، ج ٢، ص ١١٦.
٥٤) الاصول من الكافى، ج ١، ص ١٦٠.
٥٥) تفسير المنار، ج ١١، ص ٢٦٠.
٥٦) پيامبر (ص) فرمود: «و اما الحسين فانه... باب نجاة الامة....» (امالى الصدوق، ص ١٠١)
٥٧) پيامبر (ص) فرمود: «مرحبا بك يا ابا عبدالله! يا زين السموات و الارضين!...» (عيون اخبار الرضا، ج ١، ص ٥٩)
٥٨) پيامبر (ص) فرمود: «من احب ان ينظر الى احب اهل الارض الى اهل السماء. فلينظر الى الحسين.» (مناقب آل ابىطالب، ج ٤، ص ٨١).